|
" داستان ستاره ها " . . . . . دکتر مجتبی کرباسچی
به مناسبت روز مادر دکتر مجتبی کرباسچی
" داستان ستاره ها " دانته مي گويد : " طبيعت هنر خداست " و من مي گويم : " خوب زندگي كردن هنر انسان است " ودر مورد هنر ، افلاطون معتقد است : " هنر كوششي براي ايجاد يك عالم ايد ه ال در بربر عالم واقعي است " هنري كه امروزه در قالب نقاشي ، مقاله ، موسيقي ، فيلم وسينما جلوه گر مي شود بدون شك سينما و فيلم نقشي بسيار مهمي در زندگي مدرن امروزه دارد يكي از كارگردانان موفق سينماي ايران مي گفت : " نعوذ بالله! اگر قرار بود خدا امروز پيامبري مبعوث كند به جاي كتاب به او حلقه ي فيلم و ويدئو ميداد !!" يك داستان قشنگ با يك گريم مناسب و يك موسيقي روحبخش با يك خنده و يك اشك زيبا كافيست تا در عمق افكار بيننده چنان موثر باشد كه از او فردي نو با افكار وعقايد نو بسازد . ببينيد اگر شما بيننده فيلم زير بوديد چگونه فكر مي كرديد ؟ زماني كه خارج بودم هنرمندي توانا در تلويزيون سريالي به تصوير كشيده بود كه " زندگي " را در قالب داستاني زيبا طوري به تصوير كشيده بود كه فكر مرا روزها به خود مشغول داشت و مرا شيفته ي خود ساخت فيلمي كه نامش را " داستان ستار ه ها " ناميده بود او داستان مادر سخت كوشي را نشان مي داد كه كه براي امرار معاش كودكان يتيمش روز وشب نداشت ، بچه هاي قد ونيم قدي كه نه ازمال دنيا نصيبي داشتند ونه از محبت پدري هيچ مي فهميدند عصرها همه اميدشان دست پر مادر بود تا شكمي سير كنند و شب ها با قصه مادر سر به بالين مي گذاشتند تا در روياي كودكانه خواب هاي خوش ببينند ...... روزها يكي پس از ديگري مي گذشت تا اينكه كار زياد مادر را بيمار كرد واو براي ويزيت به همراه همكار ِ كارگرش به پزشك مراجعه مي كند مادر پس از معاينه از مطب بيرون مي آيد ودر بيرون اتاق صحبت هاي طبيب با همكارش را مي شنود كه با تاسف خبر از سرطان و زندگي چند ماهه ي او را مي دهد . . . . اينجاست كه او خود را در برابر كوه حوادث تنها مي بيند گرچه آينده خود را روشن مي يابد ولي سخت نگران آينده ي كودكان معصومش است تا اينكه طرحي فكرش را مشغول مي دارد لذا او مصمم تصميم مي گيرد تا در اين چند روزه ي عمر ، فرزندانش را يكي يكي به خانواده اي بسپارد واينجاست كه " داستان ستاره ها " آغاز مي شود چرا كه او در شهر شلوغ و آسمان دودي و بي ستاره ي شهر آدم ها بايد در بدر دنبال نه انسانها كه ستار ه هايي بگردد كه درد بودن را بفهمند ، رنج زيستن را درك كنند تا براي نجات همنوعشان كمر همت ببندند در اين تلاش دو خانواده از همكاران و همسايه ها براي سر پرستي چهار فرزندش پيدا مي كند و فرزند ديگر كه از نهايت فقر و گرسنگي به چند ميوه ي مغاز ه ي ميوه فروشي دستبرد مي زند دستگير شده وسخت زير تاز يانه فروشنده قرار مي گيرد در اين حال برادر كوچك با پاهاي كوچكش زانو مي زند و با دستان كو چكش مي خواهد تا به جاي برادر بزرگش كه ده سال بيشتر ندارد تنبيه شود او با زبان شيرينش قصه ي زندگي خودشان را مي گويد و فروشنده كه داستان را مي شنود منقلب شده سرپرستي فرزند سوم را قبول مي كند و بالاخره فرزند چهارم توسط يكي از مشتري هايي كه ناظر صحنه بودند به فرزند خواندگي پذيرفته مي شود . . . . . . . . با اين قبول رسالت مادر پايان مي يابد . . . . . . . . او در آخرين مرحله براي اطمينان روزي را انتخاب مي كند تا قبل از مر گ دست يك يك عزيزانش را به دست آنهايي بسپارد كه بايد در محضرشان درس ياري آموخت و آنان را سر مشق خود قرار داد . . . و بالاخره او در يك عصر سرد ، كه نسيم سرد جدايي وزيدن گرفته با چشمي گريان ولي خاطري آ سوده با عزيزانش خدا حافظي مي كند و به فرزندانش اين چنين مي گويد : مادر شما بزودي عازم سفري طولاني به آن دور دورهاست من به شما نصيحت و وصيت مي كنم كه هميشه با هم باشيد معني " زندگي " و بودن را بفهميد كه زندگي يعني " عشق ، محبت ، دوستي ، ياري ، انفاق و . . . . . " در اين حال آرام آرام گونه ي يك يك اطفال را مي بوسد و براي آخرين بار صورت همه را با اشك چشم و خون دل مي شويد و دختر سه ساله اش را كه بي تاب و گريان اصلا قصد جدايي ندارد را به آنان مي دهد تا راهي خانه ي نو شود . . . . . پس از وداع تنهاي تنها به بستر بيمارش بر مي گردد و چندي بعد خيلي راحت جان به جانان تسليم مي كند . . . . . . . . . . ببينيد ! زيبايي هنر را كه چه خوب زندگي را معني مي كند و چه زيبا بيانگر درد ها و آلام مي شود كه : " زندگي "مفهومي است به بزرگي آ رمان كودك ، به كوچكي دل يك طفل گرسنه ، به فرياد خاموش چشمان اشك آلود كودك يتيمي كه با لالا يي مادر شكم خود را سير مي كند و به آه مادري درمانده كه آهسته در دل شب مي گريد تا طفل هاي معصوم و گرسنه اش بيدار نشوند و به نوازش پر مهر آدم هايي كه چون ستار ه ها در دل تاريك اسمان مي در خشند تا ناجي جمعي مستمند شوند كه فقط انان در دل ِ شب از آه دردمند مادري كه سر بر آسمان بلند كرده تا از زندگي شكايت كند خبر دارد كه زندگي تفكري است عميق بر اين جمله"كانت "كه انگار آن را براي اين فيلم گفته بود كه : " دو چيز همواره افكار مرا به خود مشغول داشته وروز به روز بر تحسين و تمكينم مي افزايد : يكي آسمان پر ستاره در دنياي خارج و ديگري قانون اخلاقي در درون ما " تا درودي ديگر بدرود دکتر مجتبی کرباسچی فروردين . . . 1367 www.karbaschy.com استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود . |+| نوشته شده توسط دکتر مجتبی کرباسچی در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 0:45 |
|



