تبليغاتX
صاحبدلان
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور . . . . . دکتر مجتبی کرباسچی
 

 

تقديم به آنانی كه خيلی تنهايـند :  

                            یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

 

Image hosted by allyoucanupload.com 

 

          

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور        کلبه احزان شود روزی گلسـتان ، غم مخور

ای دل غمديده حالت به شود ، دل بد مكن        وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

 

ازصبح تا شب ، در كوچه وبازار ، در همسايه وفاميل ، در روز نامه و مجله مي خوانيم كه :

مادري در غم فرزند دلبندش عزادار است

پدري از دست فرزند نااهلش نالان است

فاميلي از اعتياد جوان ِ ناخلفي خون دل مي خورد

عاشقي در فراغ يار خودكشي كرده است

و غم ازدياد " طلاق" هاي رنگارنگ همه را زجر مي دهد

واين داستان ، تكرار مكررات " تاريخ غم " زندگي آدم هاست .

 

" كتاب ِ تاريخ " ملل مختلف از زمان هاي دور و نزديك با فرهنگ ها وآداب ورسوم گوناگون ، قطعا ازلي و ابدي يا بي ابتدا و بي انتهاست ولي " آناتول فرانس " اين كتاب نانوشته را دريك جمله خلاصه كرد او معتقد است :

خلاصه ي تاريخ اين است : " مردم آمدند ، رنج بردند  و مردند "

به نظر او عصاره ي نهايي زندگي  آدم ها " رنج " است

 

ولي من اين گونه فكر نمي كنم به نظر من ، قصه ي گردش زندگي ، مثل چرخش " سكه " اي در هواست ، امروز روي شادي سكه و فردا روي غم سكه به خانه ما مي آيد ، لذا  يك روز زياد ، يك روز كم  ، ديروز  شادي و امروز غم ، داستان و قصه ي سريال  " تلخ وشيرين " زندگي بشر را به تصوير مي كشند .

يادتان باشد :

غم و شادي ، فقير و غني نمي شناسد  ، اگر فقير از غم نان و نداري نمي خوابد ولي غني  ِ طماع، غمگين  ِِ غم دارايي بيشتر است ، فرقي نمي كند آنها چگونه غمگين باشند ، در هر حال غم ، غم است .

بعكس ، اگر آبروداري موتورسيكلتي با بهاي ده برابر دوچرخه بخرد به همان اندازه خوشحال است كه متمولي ماشيني نو با قيمت ده برابر ماشين اوليه بخرد ، درست است كه بهاي موتور و ماشين قابل مقايسه نيستند ولي اين نسبت( ده برابر ) يكي است ، لذا شادي هردو برابر است 

پس :

اگر ديروز گفتم : معني " عشق " عشق است ! همين وبس !

 ولي امروز مي گويم : معني " زندگي " زياد و چند بـُعدی است  :

چون ترجمه زندگي به فكر وسليقه افراد وابسته هست ، كه آبشخور آن آدب ورسوم ، فرهنگ و محيط اطرافشان است‌

لذا شما زندگي را هر جوري كه معني كـرديد ، بيراهه نرفته ايد !

فقط يادتان باشد :

                      "  تا شقايق هست زند گی  بايد كرد "

 

من نمي دانم اين چه سري در زندگي است كه زشت و زيبا ، خوب و بد ، بايد در كنار هم باشند تا زندگي معنا و مفهوم بيابد .

و اين چه رمز و رازيست كه :

خوب و بد ، زشت وزيبا ، فقر و غنا هيچيك به تنهايي در هيچ خانه اي براي هميشه رحل اقامت نمي گز يند و همه امروز مي آيند و فردا مي روند !

 پس با اين تفاسير دليلي ندارد كه آدمي خود را از غم  ِ رنج زمانه زجر دهد !

حتما شما مي پرسيد : يعني يك مادر داغدار در غم عزيزترين عزيز جوانش نبايد عزادار باشد ؟

چرا حتما بايد باشد 

ولي مــن هم مي پـرسـم : آيا براي آن عزيز دلـبـند راه برگشتي وجود دارد ؟

حرف من اينست كه عليرغم ميل باطني همه ما ، سكه غم اين روز ها در خانه مادر داغدار نشسته ولي او بايد مطمئن باشد فردا و فرداها سكه شادي به ميهماني او خواهد آمد ، او بايد از خود بپرسد كه ؟

آيا فاميل او كه فرزندي رشيد اما نااهل دارد خوب است ؟

آيا همسايه او كه دختري رعنا ، اما سر به هوا دارد ناراحت نيست ؟

او بايد اين سخن حكيمانه را به خاطر بسپرد كه :

       " خوشبختي ، داشتن دوست داشتني ها نيست ، بلكه  دوست داشتن ، داشتني هاست "

 

ما بايد قبول كنيم زندگي جمع اضداد است ، من قبول ندارم كه زندگي فقط " غم تنها " يا " شادي محض"است ، ( شما مي توانيد صحت نظرم را در اقوام و فاميل تان  جستجو كنيد )

مگر چرخ روزگار چنان نشد كه :

روستا زادگـان دانشـمند ،  به وزیـرى پـادشـاه رفتند

 پـسران وزیر ناقـص عقل، به گدایی به روستا رفتند

 

لذا مطمئن باشيد یوسف گمگشته شما هم به كنعان بر مي گردد و در كلبه ي احزان شما هم گلهاي شادي

خواهد  روييد ،  بشرطي كه شما براي مشكلات خون دل نخوريد و با " صبر " آن را چون آب زمزم ، نوشين و گوارا كنيد .

 كه زندگي را هر گونه بنگريم زيباست .  

دوست دارم با مثالي منظورم را روشن تر بيان كنم :

من بارها و بارها به " باغ فين كاشان " رفته ام ، ولي اخيرا كه وارد شدم حال و هواي ديگري داشت همين كه در زير سايه درختان پير و سر به فلك كشيده از كنار فوار ه هاي زلال مي گذشتم منظره اي مرا ميخكوب كرد ومرا در مفهوم و معناي زندگي به فكر فرو برد در آنجا ، دختر بچه هاي مدرسه را ديدم كه در هواي مطبوع وبهاري آنجا به وجد آمده بودند وبه زمين و هوا مي پريدند و بازيهاي بچگانه  مي كردند .

از يكي پرسيدم : دخترم اينجا كجاست ؟

گفت : اينجا پاركي زيبا اما بي تاب و سرسره است !!!

فكري كردم و آرام آرام به او گفتم : نه دخترم ! اشتباه ميكني ! اينجا قتلگاه " امير كبير " است ! ! !

از باغبان پير پرسيدم اينجا كجاست : پيرمرد كوچولو و بي دندون آروم آروم به من نزديك شد  انگار دل پر دردش منتظر بود لذا كنارم نشست و با تاني سري تكان داد و با چشمان دلواپسش  گفت : خودت بگو !!!

و من گفتم : اينجا قطعه اي از نا كجا آباد  ِ تاريخ زندگي است هر طور فكر كني خوب است

هم " آب نوشين " دارد هم" حمام خونين "  ، اگر دوست داري در باغ ، آب گوارا  بنوش ويا اگر مايلي در حمام خون دل بخور ! هيچ فرقي نمي كند در هر حال زندگي زيباست .

زماني كه آدم فوران خون از رگ هاي امير كبير را در كنار فوران آب زلال فوار ه ها را مي بيند خيلي از ناگفتني ها ي زندگي را گويا مي بيند . . . . .

پس يادتان باشد گرچه :

« زندگي » ابتدا و انتهائي دارد كه با گريه نوزاد تپانچه استارت آن زده مي شود و در نهايت با گريه نزديكان و اقوام ، در كنار تخت بيمار و بي جانش سوت و ترمز ش كشيده مي شود ولي بايد در خاطرتان باشد كه زندگي جاده صاف و هموار نيست كه زندگي جاده ايست كه از تل و تپه هاي قد و نيم قد و كوتاه و بلند بوجود آمده است .

 

اين يادگاری از من بماند كه هر كه در سر بالائی  است نگران نباشد كه سرپائيني در انتظار اوست

و هر كه در سرازيري است به خود غرّه و مغرور نشود كه بايد منتظر نفس نفس هاي جانكاه سراشيبي تند بالا باشد .

فقط  در اين مسير ناهموار خوشا به حال  آناني كه يار و ياور كساني شده اند  كه  در اين دنياي  بي رحم و

بي انصاف ، تنهاي تنها مانده اند

و بد و بدتر به حال آناني كه در تند باد سريع سرازيري عيش و عشرت زندگي سخت به خواب خرگوشي فرو رفته اند غافل از آنكه سراشيبي جديدي در چند قدمي آنهاست .

به هر حال روز و روزگار مي گذرد روزها شب و شبها روز مي شوند ولي دنيا هيچ وقت دائماً يكسان  نخواهد ماند و شما مطمئن باشيد كه اين تنهائي آخر ونهايتي دارد .

 

لذا :

 هر گاه از رسم زمانه دلتان گرفت در خلوت خود  با زمزمه ي " حافظ  ِِ"خلوت نشين هم نوا شويد كه گفت:

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت          دائماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور

 

و در پايان نه حرف من كه قول صريح خدا را هميشه به خاطر بسپاريد كه نه يك بار كه دو بار پشت سر هم تاكيد كرد:

 

فـان مع العسر يسرا        پس بدرسـتـيكه با دشـواري آساني است

وان مع العسر يسرا       بدرستيكه باز هم با دشواري آساني است

                                          آيات 5 و6 سوره "  الانشراح "

                                                                                                      

                                                                           آمين

 

دکتر مجتبی کرباسچی

اسفند . . . . . . 1386

www.karbaschy.com                           

 

   استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است

          ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود

|+| نوشته شده توسط دکتر مجتبی کرباسچی در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 0:35  
 چهارشنبه سوری، چهارشنبه سوزی آنان كه فرق بین " دین و سنت" را نمی‌فهمند ! . . . . . دکتر مجتبی کرباس
 

چهارشنبه سوری،                                                                    

               چهارشنبه سوزی آنان كه فرق بین " دین و سنت" را نمی‌فهمند 

                                                                                                  دكتر مجتبی كرباسچی

 

 

تا جائی كه به ياد داريم به ما ياد داده‌اند كه در تفكر و ايد ئو‌لوژی اسلامی ، اصل و نسب ، نژاد و قوم و قبيله جای و جايگاهی ندارند.

از بلال حبشی سياه تا سلمان فارسی، از اعراب باديه نشين تا بزرگان اقوام و قبايل همه و همه صحابه پيامبر را تشكيل می ‌دادند و رسول خدا به همه گوشزد و تاكيد كرده بود كسانی برترند كه تقوای بيشتری داشته باشند نه آنانی كه از قبايل و اقوام و ملل بزرگ باشند.

او نه تنها هيچ نژاد و سنتی را برتر نمی‌دانست كه سنت‌های ديرينه اعراب چون " زنده به گور كردن دختران " را منسوخ و ممنوع كرد .

بنابراين آنچه بايد يادمان باشد اين است كه اگر اسلام سنت و مرام ِ هيچ قوم و نژادی را واجب نكرد ولی هيچ ‌گاه با سنت‌های معمولی و روزمره هم مقابله و مخالفت نكرد .

يادمان باشد ايران كشوری قديمی با سنت‌های چندين هزار ساله است كه همين سنن، آبشخور و سندی مستند و محكم برای تمدن قديمی اين سرزمين كهن است. سنتی كه هيچگاه نه با باورهای دينی مردمش در تضاد است و نه غرور ملی و قومی ملتی را زير پا له می كند!

هفت سين با آب زلال و تنگ ماهی و سبزی و سرسبزی اش ، نه تنها مخالف فرامين الهی و اسلامی نيست كه مقاومت در برابر اجرای آن به نام دين خدا و رسولش كجراهه ای بيش در خدمت دين ستيزی ناآگاهانه نخواهد بود.

متاسفانه ! چهارشنبه سوری ِامروز ی چهارشنبه ‌سوزی كسانی است كه فرق بين سنت و دين را نمی‌فهمند

شك نكنيد مخالفان چهارشنبه‌ سوری كسانی هستند كه در آتش تعصب و تحجر می‌سوزند آنانی كه به جای ايدئو‌لوژی اسلام خدائی، سنت عربی را پذيرفته‌اند .

من بارها مکررا  نوشته‌ام اگر قرار باشد تجربه‌ی يك دهه اقامت در خارج را فقط و فقط با يك سوغاتی مهم هديه بدهم ، با يك نصيحت به همه وصيت می‌كنم :

با سنت‌ها و باورهای مختلف  مردم دنيا به ديده احترام بنگريد .

بايد يادمان باشد فلسفه‌ی تمام اديان الهی، " سنت‌گرائی "يا " سنت‌زدائی " نيست بلكه پای‌بندی همه آنان به «منشور اخلاقی » است تا از « انسان » ، « آدم » بسازد .

چه خوب بود كسا نی كه بر محو و نابودی چهارشنبه‌سوری تاكيد داشتند به سنن عربی هم  پای ‌بند نمی بودند، در جا یی كه اسلام باايده « النظافه من الايمان » مردم را به بهداشت شخصی فرا می ‌خواند آنان را به چهار چنگوله غذا خوردن تشويق و ترغيب نمی‌كردند .

چه خوب بود كسانی كه بر سنت ِآداب رفتن به توالت با پای چپ اصرار داشتند ! كمی به سنت‌های ملی خودمان احترام می گذاردند !

من نمی گويم با گراميداشت چهارشنبه سوری همه ی مشکلات ملی ما حل خواهد شد و نام ايران و ايرانی ماندگار خواهد ماند .

 ولی حرف من این است كه همانگونه كه تمام كشورها بر سر ميراث و مالكيت سفالينه‌های قديمی و شكسته و داغون با هم دعوا دارند تا تمدن خود را به رخ جهانيان بكشند و همانگونه كه تابوت سوراخ سوراخ و اجساد موميائی و متلاشی اهرام ثلاثه برای اصالت و تمدن و فرهنگ ملی کشور مصر كافی است .

ما هم می‌توانيم با گراميداشت سنت‌های بسيار كهن خود بر اصالت و تمدن ديرينه خود تاكيد كنيم.

مسئولین مخالف این مراسم هرگز از خود پرسیده اند چرا این مراسم با شکوهتر از زمان شاه برگزار می شود ؟؟؟

جوابش خیلی واضح است !؟

دوستان عزيزی كه با اين مراسم مخالفت می‌كنند بايد بدانند مخالفت‌های بی‌مورد و حساب نشده، ناخودآگاه سمبلی برای مقاومت و مبارزه در بين اهالی زخم خورده از همين افكار ناصواب است .

مطمئن باشيد هيچ‌ كس از ترقه و ترقه‌بازی‌های نامتعارف راضی نيست و شايد هيچكس مثل خود من از عوارض و مصائب اين‌گونه بيماران مبتلا آگاه نباشد .

ولی حرف من اين است كسانی كه با اصل سنت چهارشنبه‌سوری ( نه ترقه و ترقه‌بازی) مخالفند بايد بيشتر نگران عواقب روحی و روانی مردم باشند تا عوارض سلامت جسمانی آنان !

 بايد آنان ناراحت افكار ملتی باشند كه فكر می‌كنند افرادی قصد توهين به مليت و اصالت و تمدن چندين هزار ساله آنان را دارند .

ملت ايران با اختيار خود ايدئو‌لوژی اسلام-  نه سنن مرسوم اعراب - را پذيرفت و همانگونه كه به اسلام و پيامبرش اقتدا می‌كند به سنن خود هم افتخار می ‌كند و بی هيچ دغدغه‌ای افتخار شادی تمدن خود را در چهارشنبه آخر سال با پريدن از آتش " سور " می ‌دهد .

مسئولین محترم باید یادشان  باشد که :

این بوته ها همان بوته هایی است که در ایام سوگواری زیر دیگ های نذری التیام بخش دلهای سوخته همان جوانهایی است که برای اصرار بر اصالت و غرور ملی خود مراسم چهارشنبه سوری را با غرور تمام اجرا می کنند .

اجازه بدهيد پاهای جوانان ما روی بوته‌های چهارشنبه سوری بسوزد ولی مليت و تمدن ما نسوزد .

بياييد زردی و پژمردگی مصائب خود و كشورمان را با سرخی و شادابی آتش تعويض كنيم .

تا با روشنی آب و تنگ بلور و ماهی سرخش و سبزی و سرسبزیش به استقبال بهاری شاداب برويم .

آمین

                                                                       دكتر مجتبی كرباسچی

اسفند . . . . 1387

www.Karbaschy.com

استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود .

|+| نوشته شده توسط دکتر مجتبی کرباسچی در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 19:30  
 عــكــس رخ يا ر . . . . . دكتر مجتبي كرباسچي

تقديم به همه ی اونايی كه عـاشقند :

 

عــكــس رخ  يا ر

 

 

                                                                          دکتر مجتبی کرباسچی

 

 

بلبل به غزل گل رخسار توان ديد

                                                         پروانه در آتش شد و اسرار توان ديد

عارف صفت تو در پير و جوان ديد

                                                         يعنی همه جا عكس رخ يار توان ديد

 

Image hosted by allyoucanupload.com

هر چه گويم عشق را شــرح وبيـــان           چـون به عشـق آيم خجـل باشم از آن

گـرچه تفســــير ِزبان روشنگر است            ليك عشق بي زبان روشن تر اســت

چون قـلم ، اندر نوشـتـن مي شــتافت          چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت         شرح عشق و عاشقي هم ِعشق گفت

سحرگاهان، که مهر عالمتاب آرام آرام از خاوران بر می خاست، گلبانگ خروسی مجنون بیدارم ساخت و

من از کلبه ی رویائی خود، در شوره زار دشتی وسیع دیوانه وار علف های بلند جنگلی را پس می زدم و سرمست و خندان پای کوبان سوی سرچشمه ی نور می رفتم در بین راه در گلستان سرخ شقایق نفس زنان از این سو به آن سو دنبال پروانه های عاشق می دویدم، همینکه می دویدم لاله خونین جگری نظرم را جلب کرد، آهسته جلو رفتم او را در دست گرفته نوازشش کردم و بوئیدم. شبنمش چون اشک روان شد، دل تنگِ او از مردم شهر قصه های پرغصه ی زیادی داشت روح بی تابش آرامش نداشت و چشمان خسته اش خون گریه می کرد. به طوری که دستانم را خونین کرد و من با دستانی خونین و رنجور در آغوشش گرفتم و عشوه کنان از میان درختان سبز جنگلی مستانه و شیدا به پیش می رفتم، گرچه از دستانم خون می چکید ولی با خاطری آسوده و قلبی مطمئن برایش آرام آرام زمزمه می کردم که :

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود         تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود

دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي گشت      باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت     فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود

 

گل چون از « شورو شر عشق» شنید آرام گرفت،انگار گمشد ه اش را یافته است ، چرا که دل او از

 انگل های بي ریشه ای که ریشه خوارند خون بود. با او تا چشمه ی زیبا همراه شدم تا در چمنزاری سبز دمی به استراحت گذرانم .

او را آهسته زمین گذاشتم و خود در حالی که نسیم ملایمی گیسوان نرمم را نوازش می کرد روی سبزه های با طراوت دشت دراز کشیدم و چشمانم را به آسمان و ستاره هایش دوختم، خورشید آرام آرام از افق

 رخ می نمود، آواز پرندگان زیبا، نویدبخش روزی نو بود سینه سرخان ابابیل می رقصیدند و من غرق در این همه زیبایی به آسمان و ستاره هایش فکر می کردم و با دل درویشم می گفتم :

ساقيا ! سايه ابرست و بهار و لب جوی         من نگويم چه و آر اهل دلي خود تو بگوی

 

در این حال " میراژی " بزرگ نعره کشان ویراژ داد و پرده ی چرتم را درید، پیش خود گفتم : ای کاش این جنگده ی عظیم می توانست از آن بالا بالاها، دنیا را حداقل مثل " کلاغ " زیبا می دید و به جای ردیابی اهداف استراتژیک و نظامی پائین می آمد و چراغ به دست می گرفت تا در شهر آدم ها در به در دنبال        « آدم » می گشت . . . . .

در آن سحر  ِ سحرآمیز و رویا يی که خستگی مفرط مرا به خواب می خواند انگار این نصحیت صادقانه مرا به مقاومت می خواند که :

    

خبرت هست كه مرغان سحر مي گويند             آخر اي خفته ، سر از خواب جهالت بردار

تا كي آخر ، چو بنفشه سر غفلت در پيش        حيف باشد كه تو در خوابي و نر گس بيدار

 

لذا در آن شب تاریک و ظلمانی دو شمع در دست گرفتم تا با سوسوی آن ظلمت شب را بشکافم می رفتم تا در گوشه ای از دشت تاریک زندگی بر کـُُـنـده ی درختی مجنون تکیه زنم تا زیرلب از غربت خود شکوه کنم، نسیم ملتهب شب آهسته به حرفهایم گوش می کرد که با تاریکی شب خلوت کرده بودم و با دل درویشم

می گفتم که :

دیدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد 

                                                   چــون بـــــشد دلـبر و بـا یـار وفــادار چـــه کــرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت     

                                                   آه از آن مســـت که با مـردم هــوشیــار چه کــرد

ساقیا ! جام می ام ده که گمارنده ی غیب       

                                                نیــست معــلوم کـــه در پـــرده اســرار چـــه کـــرد

 

من می گفتم و شمع می سوخت، از گل های مصنوعی بازار، از عروسک های بی احساس خانه، از خانه ی سالمندان چشم براه، از پزشکان بی درد، از عالمان بی عشق، از عاشقان بی علم، از پروازهای خشن میگ و میراژ، از فقر آفریقا، از پولداران آمریکا، از درد بی درمان، از غم و غصه، از بودن و ماندن و زیستن، از زندگی از مرگ از همه چیز و همه چیز و . . . . .

من برای شمع شکوه می کردم و او گوش مي کرد و می سوخت :

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع      شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روزوشب خوابم نمی آید به چشم غم پرست      بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصــلي فـرست       ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

 

شب کم کم لباس ظلمت از تن بیرون می کرد در آن سپیده دم زیبا که شبنم گلهای مجنون چون اشک روان بود و هوای باطراوت و مطبوع آنجا را معطر کرده بود، آرام آرام برخاستم تا در گلستان سرخ شقایق درد دل کنم می رفتم تا از هوای مسموم و دودی شهر گله کنم از زمختی ماشین ها ناله کنم واز خشکی عاطفه ها بگویم، از این رو « من با گل ها گفتم » گلی را برویم کـج کردم تا دور از خـشونت دنيا از لــطا فــت  " عشق " بگويم ، لذا آهسته در گوشش زمزمه کردم که :

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد          نـقش هـر نغــمه كه زد راه به جـايي دارد

عالم از ناله ی عـــــشاق ، مـبادا خالــي    كه چه خوش آهنگ و فرحبخش هوايي دارد

پير دردی كش ما گرچه ندارد زر و زور      خــوش عـطابخش و خـطا پـوش خدايي دارد

 

در این حال و هوا بودم که نقطه ای نظرم را جلب کرد، امواج فکرم را در هم پیچید، و چون تندر میخکوبم کرد، چند پرنده ی عاشق « سبکبال » می رقصیدند و لحظه ای آرام نداشتند، در میان آنان « بلايی » که حال ما را آشفته یافت با ما بنای شوخی گذاشت و آرام آرام نزدیک شد در حالی که بالهایش را گسترده بود با مهارت، رقصان و بی قرار با جه و جه اش چنین گفت :

 ای آدم!

ای که بر اَریکه ی قدرت لمیده ای ، و آوازه ی شوکتت داستان پرداز قصه گویان شده آیا تو را یارای آن است تا مثل من ، لحظه ای بال گشائی و پرواز كني تا دراین تفریح همگامم شوی؟!

انگار انفجاری سقف غرورم را فرو ریخت، نفس در سینه ام حبس شد و سکوت غم باری وجودم را فرا گرفت، مدتی صامت وساكت به او نگاه کردم و آنگاه با صدائی گرفته و بغض آلود آهسته این طور شروع کردم :

در آن دور دورها جايی سراغ دارم كه آدم هایش بال دارند و « سبکبال » و عاشق چون « پروانه » دور شمع عشق می سوزند .

پرسید : آیا همه ی آدم ها اینگونه اند ؟

گفتم : نه !

 آنجا كه مأمن شکوفه های« عشق وایمان » است آنان كه رخ شان با « اشک شوق» شسته شده و در دجله « خون» وضو گرفته اند و در صحرای سوزان، تشنه لب دور شمع عشق پرواز کرده اند « بال زنان» ما خواهند بود . در پیشانی « نور» دارند در قلب شان « ایمان» و در خونشان « ایثار» نوشته اند .

كارشان « عشق» دلشان « عاشق» و نامشان « عارف» است .

كه :

 شيفتگان زمینی را « عاشق » و عاشقان آسمانی را « عارف » می نامند .

عشق هاي زمینی دو نوعند : یکی عاشق های خیابانی که با یک چشمک شروع می شود و با یک چشم به هم زدن تمام می شود( گرچه این چشم به هم زدن شاید نه ماهها که سالها طول كشد و با طلاق پایان یابد ! )

این عشق های خیابانی را نه من که" مولوی "هشت صد سال پیش چنین توصیف کرد :

عشـــــــــق ها ، کــــز پــــــــــی رنگی بـــود      عشــــق نَــبــوَد ، عـاقــبــت ننگی بـــود

 

 ( لذا هر گاه من از عشق وعاشقي گفتم منظورم همان" عشق های واقعی " است . )

 بنابراين اگر از « عشق های رنگی » بگذریم ، همانگونه که قبلاً نوشته ام : من عشق های پاک و

 بی ریای زمینی را آياتي از شعله هاي الهي روي زمين و زمینه ساز عشق های پاک آسمانی می دانم .

همانگونه که خداي عرفان " مولوی "عاشق " شمس " شد و  " دیوان شمس " را سرود .

یا " شهریار " پس از آنکه در دام عشقی پاک گرفتار شد ، پزشکی را رها کرد و این عشق بالهای او برای پرواز در  آسمان باغ ملکوت شد .

كه :

 " عاشق " شاگرد ممتاز و سرافراز كلاس مهر و محبت است .

ولي " عارف " شاهين تيز پرواز آسمان ملكوتي مكتب عشق است .

اگر " عاشق " سرش را روي شانه پر مهر و محبت معشوق مي گذارد تا در رويايي رومانتيك  خوابش ببرد

 ولي " عارف " با سجده بر سجاده عشق و با اشك شوق ، پله پله به آسمان مي رود تا به ملا قات  دوست بشتابد .

هدف " مستانه ي عارف " با " مستانه ي مي خوار " يكي است و هردو قصد فرار از دنيا و رسيدن به دنياي ماوراء و معنويات دارند با اين تفاوت كه " مي خوار " با دوپـيـنگ مِــي و مغزي بيمار عارف

مي شود ولي " عارف " با روحي سالم پرواز مي كنند .

اينكه عرفاي ما از " مـِی " مي گويند مي خواهند تا بيانگر حالات روحي خود بر عوام بوده باشند .

كه دنياي عرفان مخزن اسرار است چرا كه عارف در شناخت خدا به قله اي صعود مي كند كه جز خدا

 نمي بيند :

رســد آدمــی به جــايــی كــه بــه جــز خــدا نــبــيــنــد    

                                                     تــو بـبـيـن كـه تـا چـه حـد اسـت مـقـام آدمـيـت

و در پايان يادتـان باشد كه :

در دنياي پر شر و شور عشق و عرفان ، عارفان و عاشقان بسته هاي دست نخورده وسالم

" سوز دل ، اشك روان ، آه سحر و ناله شب "

 مي خرند كه دلی به دست آرند تا از زمين وزمينيان كنده  شوند و به افلاك و ستاره هايش هجرت كنند تا از فرش زمين تا عرش آسمان پرواز كنند ، چون آنان خوب خوب مي دانند كه :

" بايد كه جمله جان شوی تا لايق جانان شوی "

كه قطعا لازمه اين كار چيزي نيست جز اينكه از  خورد و خوراك و پوشاك تا فكر و افكار و گفتارشان جز يار و " عكس رخ يار " نبينند و همه چيزشان در مسير او باشد تا عاشقانه به سوي او رخت سفر ببندند .

 

دکتر مجتبی کرباسچی

 

اسفند . . . . . . 1386

 

 

www.karbaschy.com

 

      استفاده از اشعار ومقالات این سایت با نام نویسنده و نام سایت ، بلامانع است

ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود 

|+| نوشته شده توسط دکتر مجتبی کرباسچی در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 7:5  
  به كجا چنين شتابان . . . ؟ ؟ ؟ . . . . . دكتر مجتبي كرباسچي
 

          

            آهـای مـرد م :

                           به كجا چنين شتابان . . . ؟ ؟ ؟

دکتر مجتبی کرباسچی

 

 

 

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                          هرکسی نغمه خود خوانـَد ُُ از صحنه رود

صـحـنـه ، پــیـوســـتـه بـه جــاســت

                                          خـرم آن نغـمه کـه مردم بـسپـارند به یا د

                                                                       "  ژاله اصفهانی " 

 

وقتي صبح ها طبق عادت روزانه گام به گام وسطر به سطر سنگ فرش هاي كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي شهر را قدم مي زنم و در حين پياده روي ، روي دفترچه ِ مغزم دلنوشته هاي سايتم را مي نويسم

 و وقتي در آن هنگام با چشم خودم مي بينم كه در ايران « ورزش و نرمش » آرام آرام فراگير و نهادينه مي شود و پير و جوان به ورزش روي آورده اند واقعاً به خود مي بالم .

در آن زمان ياد جواب هاي خودم به سوال هاي مكرر و تكراري بيمارانم مي افتم كه همواره مي پرسند درمان " پوكي استخوان يا استئوپرز " چيست ؟ و من  بر خلاف نظر آنان كه « كله پاچه » ! را تجويز مي كنند قاطعانه سه بار پاسخ مي دهم كه درمان ِ اول و آخرش « پياده روي » است گرچه لبنيات و محصولات لبني در كنارش مفيد خواهند بود .

 

 با اين همه :

بايد اذعان كنم با همه فخر و بالندگي و با همه سـُرور و مسرتي كه براي نهادينه شدن نرمش و ورزش دارم و با آنكه خودم از علاقمندان پياده روي و از طرفداران تماشاي ليگ هاي داخلي و خارجي فوتبال هستم و بر حسب طبيعت ِ بس حساس و احساسي خودم ! طرفدار فوتبال احساسي و زيباي « برزيل » هستم ، وبا آنكه مي دانم به خاطر شغلم بايد مروج بي چون چراي ورزش باشم كه هستم .

ولي . . . ؟ ؟ ؟

ولي با همه ي اينها بايد اعتراف كنم هر وقت مردم را در حال دويدن مي بينم باز اين دل ديوونه وفكر شوريده و شيداي ِ من با دلي خندان اما چشمي گريان گوشه عزلت اختيار مي كند و به فكر و تفكر مي نشيند كه :

 

آهاي مردم شهر ! " به كجا چنين شتابان " ؟ ؟ ؟

 

خداي من ! يعني مردم شهر نمي دانند چه بخواهند چه نخواهند روزي زندگي شان پايان خواهد يافت ولي باز هم مي دوند و مي دوند !

لذا از ته دل با خنده همه را به باد مسخره مي گيرم كه چگونه قومي مصمم و استوار دوان دوان از عفریت « مــرگ » فرار مي كنند و دور شهر مي دوند و مي دوند تا صبح و صباحي بيشتر زنده باشند .

و همزمان با دلي خونين و نگران نالانم كه چرا اين قوم وطايفه ي آدم ها با آنكه از آخر و عاقبت خويش آگاهند ولي باز سخت و سخت تر مي تازند و مي تازند ! ؟

آخر !

تا كی با غيبتي ، آبروی آبرومندي را پايمال كنيم ؟

تا كی با تهمتي خانواده ای  را از هم بپاشيم ؟

تا كی با گرانفروشی اموال وراث مان را آبادتر كنيم ؟

تا كی در تاريكی  دَم و  دود شهر ، اشك يتيمی  را نبينيم ؟

 تا كی برای رياست و وكالت از دين و ديانت مايه بگذاريم ؟

و تا كی و كی و كی . . . ؟ ؟ ؟

 

وقتي اين آشفتگي افكار ، ذهن كنجكاوم را رنج مي دهد با دلم « ای كاش »هاي رويايی " مريم حيدرزاده " را زمزمه مي كنم كه گفت :

كاش وقتی زندگی  فرصت دهد............... گاهي از پروانه ها يادی كنيم

كاش بخشی از زمان خويش را............... وقف قسمت كردن شادی كنيم

كاش گاهی  در مسير زندگی ................. باری از دوش نگاهی  كم كنيم

کاش با الهام از وجدان خویش .............  يـك گره از كار دل ها وا كنيم

 

ولی افسوس و صد افسوس. . . . . . .؟

كه در  شهر آدم ها ، خيلي وقت ها نه باري از دوشي كم مي شود ونه گره اي از كار ي باز مي شود ! ؟

 

من هرگاه در شهر " آدم ها " دنبال " آدم " مي گردم و نمي يابم ! آرزو مي كنم كه اي كاش مي توانستم در دشتزاري پهن بالاي تپه اي سبز در كلبه اي تنهاي تنها با طبيعت و حيواناتش زندگي مي كردم ، چرا كه در آنجا زوزه ي گرگ هايش را گرگها مي كشند ولي در شهر ما خيلي از آ دم ها در لباس ميش  گرگند ! ! !

 لذا هر گاه در هياهوي شهر خود را تنهاي تنها مي بينم ، مي روم و مي روم تا در طبيعت بكر و دست نخورده بيرون شهر ، علف هاي بلند جنگلي را پس زنم و از ميان گلستان سرخ شقايق بگذرم تا در كنار بركه اي زلال با دلداري " دل ديوونه " ام زمزمه كنم كه :

 

دلـم لالا ،  دـلم لالا ،  دل بی تـاب مـن لالا       نـشـسـته گرد نامردی به روی چهره ی دنیا

صداقت طبل توخالی ، زمین آکنده از نیرنگ   محبت کمترین واژه ، تمام مردمان دل سنگ

برادر هم نمی پرســد ، دگـر حـال برادر را     چه آسان می برد ، از یاد دختر مهر مادر را . . .

 

دلم لالا ، دلم لالا ، دل بی تاب من لالا . . . . . .

 

دکتر مجتبی کرباسچی

اسفند . . . . . . 1386

www.karbaschy.com

استفاده از اشعار ومقالات این وبلاگ با نام نویسنده و نام وبلاگ ، بلامانع است

 ولی در غیر این صورت ، مستوجب عذاب وجدان و حرمت شرعی خواهد بود

 

|+| نوشته شده توسط دکتر مجتبی کرباسچی در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 0:15